تاريخ : دوشنبه 23 / 2 / 1392 | نویسنده : مینا
بازدید : 259 مرتبه

1سال قبل .....تو روز12 /2/91 ساعت11 بردیا کوچولوی  مابدنیا اومد....

9ماه حاملگی من خیلی بدگذشت... ویار شدید... خونه عوض کردن...کمردرد.. تنگی نفس.. سنگنیی...

ولی خدای مهربون یه قدرت و شهامتی به من داد.. که تونستم مقاومت کنم...من که تا ماه 6 7 تکون ها

رو احساس نمیکردم.. ولی بعدا خیلی حساس شده بودم... طوریکه 1 هفته مونده به تاریخم... گریه و

داد و بیدادکردم که بچه تکون نمیخوره.. بیچاره شوشو و مامانم ...ترسیده بودن..ولی خدا روشکر سالم

بود.حالا جالبه بعد از اونروز تا میگفتم خستم یادرد دارم..مامان ساکموبرمیداشت میگفت بریم بیمارستان بجه میاد

..تا رسیدیم به شب قبل از زاییمان.........مامان و شوشو راحت خوابیده بودن...من بیخوابی

داشتم شدید...ولی ازاسترس نبود..ازگشنگی بود اخه از 6 عصرچیزی نخورده بودم...

تاصبح ساعت 7رفتیم...
نوبت عمل من افتادساعت 11 ..مرده بودم ازگشنگی...

از 1 ماه قبل بگم که کلی با بچه های سایت درد مورد بیهوشی بیحسی مشورت کرده بودیم..قرار بر

بیهوشی شد..ولی وقتی داشتن ما رواماده عمل میکردن پرستارمخمونو زد و بیحسی کردیم... البته برای

 من 3بار امپول رو فروکرئن.. در اوردن..بیحس نمیشدم...خلاصه بیحس شدیم...دکترباهام شوخی

میکرد...تا شوشو اومدتواطاقودستمو گرفت..اول فکر کردم دکتربیهوشی دستمو گرفته.. با عصبانیت نگاش

میکردم.. دیدم شوشو میگه مینا منم...اروم شدم.. شروع کردم به ایه الکرسی و دعا خوندن.. تا اینکه

 صدای کوچو لو.. مثل  بچه گربه اومد.. سرمو بلند کردم.. دیدم.. مثله بخچه یه پسر ناز.. که ازش

بخار بلند میشه دست پرستاره ..شوشو منو ولکردرفت پیش پرستار... اومد بهم میگه سالمه ..مو داره

منم زدم زیر گریه .پرستار صورتش روبه صورتم چسبوند..اینقد نرم بود.... کمی بعدحالم بد شد... اکسیژن وصل

 کردن...من 1 ساعت زیر اکسیژن بودم... بهوش نمیومدم...ولی وقتی از ریکاوری اومدم.. و پسرم رو

دیدم..اینقد احساس سبکی و خوبی داشتم... که میگم خوب شد تولدش رو دیدی.. خوب شد بیحس

ی کردم... این بچه اینقد اروم بود.. اینقد بیصدا... خیلی ریز بود.. شوشو هم شب نذاشت مابخوابیم زنگ میزد.. پسرمون چطوهر؟؟؟
؟حالا فرداش که سرحالتر بودم متوجه

شدم این بچه مو خیلی کم داره.. چون شوشو میدونست من حساسم تواطاق عمل بهم دروغ گفته بود.

. ولی بدون مو بامو.. عاشق..فینگیلم هستم....خدایاشکرت.. به خاطر اینکه اسم مادر رو برازنده من

دیدی.. و یه تیکه از بهشت رو به ما دادی.. ممنونیم

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 23 / 2 / 1392 | نویسنده : مینا
بازدید : 528 مرتبه



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 23 / 2 / 1392 | نویسنده : مینا
بازدید : 163 مرتبه



موضوع :
تاريخ : جمعه 20 / 2 / 1392 | نویسنده : مینا
بازدید : 309 مرتبه

سیخ میوهاش رشته

کوکوسبزی

کادو ها

سالادالویه سمبوسه سالاد ماکارونی دلمه

دسر کوکولوبیا کوکوسیزی کشک بادمجان ته چین مرغ



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 30 / 12 / 1391 | نویسنده : مینا
بازدید : 253 مرتبه

 

niniweblog.com

 َپسرگلم امسال اولین عید نوروزی هست که خدا عیدی به ما داده... قشنگترین.. مهربونترین..خوش خنده

ترین...بانمک ترین.. نرمترین..خوش بوترین... موجود روی زمین رو یعنی شما رو داده.. خدایا ممنونیم...هزار

بار شکر میکنیم...

پارسال سر سفره هفت سین عکس سونو گرافیت رو گذاشته بودم.. امسال خودت سر سفره هفت

سین با ما میشینی..و منتظرعیدی گرفتنی.. قربونت برم.. عشقم...niniweblog.com

امسال سال عجیبی بود سالی بود که خدا بردیا رو به ماداد.. دختر خواهرم بدنیا اومد..خوشی داشت ...

ناراحتی داشت... ولی قشنگی هاش بیشتر بود...خیلی چیزا با اومدن بردیا تو زندگیم یاد گرفتم..صبر ..

تحمل...شاید خیلی وقت بود خوشحالی از ته قلبم.. خنده ازته دل نداشتم... بردیا همه رو برام اورد..

خندیدن رو یادم انداخت.. درسته پدرم نیست تااین روزا رو ببینه ولی مطمینم ما رو میبینه...همیشه دعای

خیرش پشت سربچه هامون هست..

امیدوارم  سال جدید.سال.. خوشی ..شاذی.. سلامتی.. موفقیت... و عاقبت بخیری همه بچه ها باشه

niniweblog.com

خدایاهیچ بنده ای رو محتاج بندت نکن

خدایا به خانواده ام سلامتی و خوشی بده

خدایا روزای قشنگ ماله ما باشه.. روزای بد ماله بدخواهامون

خدایا کمکمون کن تا پدر مادر خوب و شایسته و الگو ای برا بچمون باشیم...

خدایا هزار بار شکر به خاطر تک تک نعمتهات.. و شکر برا حکمتت



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 23 / 11 / 1391 | نویسنده : مینا
بازدید : 257 مرتبه

niniweblog.com

پسر گلم....امسال اولین سال تولدم بود که تو کنارم بودی.... یه فرشته مهربون.. یه کوپول خوش خنده.. یه

موجود دوست داشتنی...مثل این که تازه متولد شده باشم.. زندگیم تازه شروع شده باشه..

بهترین کادویی که  در طول عمرم گرفتم .. از طرف خدا بوده .. که پسرم رو بهم داد.. دوست دارم

niniweblog.com



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 15 / 11 / 1391 | نویسنده : مینا
بازدید : 234 مرتبه

پسرگل ما این مدت خیلی کارای  جدید انچام داده.... مثلا ... چار دست و پا میره... از همه جا بلند میشه..

در کابینت ها رو باز میکنه.....دست به رورويک میگیره هل میده جلو... کشو لباساشو باز میکته لباساشو تک

تک میریزه بیرون...عاشق سیم و کنترل و تلفن هستش... ..غذا هم دوست نداشته باشه..با صدا  فوت

میکنه بیرون..قربونت برم... بوسسسسسسسسسس.. مامانی



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 30 / 9 / 1391 | نویسنده : مینا
بازدید : 961 مرتبه

 

باغ پرندگان

 

دیدار دو دوست

 

روی اسکله با مامانی

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 24 / 9 / 1391 | نویسنده : مینا
بازدید : 169 مرتبه

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 22 / 9 / 1391 | نویسنده : مینا
بازدید : 176 مرتبه

خاله زحمت کشیدی.....



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد